X
تبلیغات
به شیرینی عسل

به شیرینی عسل

وبلاگی به شیرینی قند،عسل و...هرچیز شیرین دیگر.

+ خنده

                                        خنده

مادر:حمید!شاگرد چندم کلاستان هستی؟

حمید:بیست ونهم

مادر: مگر کلاس شما چند دانش آموز دارد؟

حمید:سی دانش آموز که یکی از آن هامدتی است به مدرسه نمی آید.

نظر فراموش نشود!

نویسنده : کیانا ; ساعت 10:29 ; شنبه بیست و هشتم مرداد 1391
تگ ها:
       لینک


+ درباره ی بزرگان

                             عطار نیشابوری

عطار نیشابوری یکی ازشاعران بزرگ ایران است.اودرسال ۵۴۰درنیشابوربه دنیا آمد.

او داروخانه ای داشت که درآن هم دارو می فروخت وهم طبابت میکرد.

وی کتاب های زیادی نوشته است که مضمون بیشترآن ها قصه وحکایت است.

اودر ۸۰ سالگی درزمان حمله ی مغول هابه ایران به دست یکی از مغول ها کشته

شد.


برچسب‌ها: بزرگان, عطار, نیشابوری, شاعران
نویسنده : کیانا ; ساعت 17:19 ; جمعه بیست و هفتم مرداد 1391
تگ ها:
       لینک


+

                      به نام خداوند بخشنده مهربان

                               هدیه ی باغبان

باغبان پیربه باغ خیاروهندوانه اش نگاه کرد.بوته های هندوانه غنچه های

زردی داده بودند.

بوته های خیار مثل پیچک،ازچوب های بلندی که باغبان کنارآنهابرزمین فرو

کرده بود،بالارفته بودند.

چند خیارقلمی وگل به سر بوته هاآویزان بود.بله  بوته های خیارخیلی زودبار

داده بودند،زودترازهرسال.باغبان پیرباخوشحالی جلوتررفت وبه خیار های تازه

رسیده چشم دوخت .اوباخودش گفت:بهتراست چندتاازاین خیارهارابچینم

وبرای شخص بزرگی هدیه ببرم اما برای چه کسی؟!

اومدتی دراین باره فکرکرد یک دفعه به آن چیزی که میخواست رسید.

ــ بله پیداکردم چه کسی بهتراز(خواجه نظام الملک).او مردی بزرگ،مهربان و

بخشنده است.نظام الملک مردی دانشمندووزیرپادشاه ایران بود.باغبان پیر

چندتا ازخیارهارا چید.آن هارادرون ظرفی گذاشت وبه سوی محل کار خواجه

نظام الملک حرکت کرد.نظام الملک بعد ظهر آن روز،درمحل کار خود،دراتاقی

بادوستانش مشغول گفتگو بود.باغبان پیراجازه گرفت ووارد شد.به

نظام الملک ودوستانش سلام کرد.خواجه نظام الملک بادیدن باغبان ازجا

بلندشدبااو دست داد وحالش راپرسید.

وقتی همه سرجایشان نشستند،باغبان پیرگفت: ای دانشمند عزیزچند

خیار نوبر و تازه رسیده هدیه آورده ام. خواهش میکنم ازمن بپزیرید.

آن وقت ظرف خیارراجلوی نظام الملک گذاشت.نظام الملک ودوستانش

به خیار های سبز قلمی چشم دوختند.

باغبان پیر گفت: بفرمایید شسته وتمیز است!

خواجه اولین خیاررا برداشت.به نام خدا گفت وشروع کرد به خوردن.

خیار اول راکه خورد لبخندی زد وگفت:بسیار خوشمزه بود دستت درد نکند.

خیار دومرا ازظرف برداشت آن راهم خورد.خیارسوم و چهارم و...

اوهمین طور یکی یکی میخورد وبه دوستانش هیچ تعارف نمیکرد.

بوی خیار اتاق را پرکرده بود.دوستانش به او وخیار ها نگاه میکردند وآب  

دهانشان را هی قورت میدادند.این نوع رفتار نظام الملک باعث تعجب همه

شده بود.

او هرچیزی که به دستش میریسد بین همه تقسیم میکرد.او بعد از این که

خیار هارا به تنهایی خوردسی سکه ی طلا به باغبان بخشید.

باغبان با خوشحالی خداحافظی کرد ورفت.

وقتی باغبان از آن جا بیرون رفت،نظام الملک نگاهی به دوستانش انداخت

وگفت:میدانم که از رفتارم تعجب کردید.اما از اینکه خیار هارا به شما تعارف

نکردم دو دلیل داشت.اول اینکه خیار ها تلخ بودند،هر یکی از دیگری تلخ تر

.دوست نداشتم طعم تلخ خیار ها شما را آزار دهد.

امادلیل دوم:اگر خیار هارا به شما میدادم حتما میگفتید وای چقدر تلخ است

آنوقت باغبان میفهمید وناراحت میشدمن نمیخواستم اوچیزی ازاین موضوع

بفهمد،زیرا باغبان پیرکه این خیار هارا آورده بود خیلی زحمت کشیده بود

وامید داشت ازما انعام خوبی بگیرد.

دوستان خواجه باتعجب گفتند:درودبر وزیر دانشمند.

 

داستانی از عطار نیشابوری

نظر فراموش نشود

نویسنده : کیانا ; ساعت 15:12 ; پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391
تگ ها:
       لینک